همسر شهید انقلاب در گفت‌و‌گو با اروم‌نیوز:

«شهید مسعود داداشیان» فردی که عشق به شهادت و انقلاب او را از تمام مادیات دور کرده و به فیض شهادت نائل آورد.

به گزارش اروم نیوز، شهید مسعود داداشیان در سال ۱۳۴۰ در یک خانواده مذهبی در ارومیه چشم به جهان گشود.

وی دارای تحصیلات ابتدایی بود و از همان دوران کودکی به کمک نیاز های مالی خانواده شتافت تا با تمام توان خود بتواند گوشه ای مشکلات خانواده را حل کند.

او تنها یک برادر کوچک تر ازخود داشت که ۶ سال پس از شهادت او به شهادت رسیده است.

مسعود و بهرام داداشیان هر ۲ فرزند خانواده داداشیان در راه انقلاب و دفاع از اسلام ناب محمدی به شهادت رسیده اند.

در این گزارش گوشه هایی از رنج های همسر و دختر شهید مسعود داداشیان را در گفت و گو با خبرنگار اروم نیوز می خوانید:

«ایران رسولی» همسر شهید مسعود داداشیان است؛ در بیان شرح حال زندگی مشترک خود با همسرش خاطرات و رنج هایش اینگونه می گوید: من و همسرم به صورت کاملا سنتی با یک دیگر آشنا شده و ازدواج کردیم او یک سال از من کوچک تر بود اما مردانگی و جسارتش زبانزد عام و خاص بود روزی که به خواستگاری من آمد هنوز خدمت سربازی نرفته بود ثروت و سرمایه کلانی هم نداشت حتی خانه ای برای خود هم نداشت اما دین و ایمانش برایم کافی بود تا بتوانم محکم ترین قدم هارا درکنار او برداشته و عاقبت به خیری را برای خود برگزینم.

* نو عروس روزهای پیروزی انقلاب هستم

سال۵۷ عقد کردیم و چند ماه بعد عروسی، زمانی که من همسر وی شدم او ۱۹ سال داشت و من ۲۰ سال داشتم. در کارخانه نوشابه ارومیه کار پیدا کرده و با بردارش در آنجا مشغول بودند. یک سال پس از ازدواجم دخترم به دنیا آمد و ۱۱ ماه بعد خداوند پسری به ما عطا کرد. لیلا دخترم و وحید پسرم تنها ۱۱ ماه با یکدیگر فاصله سنی داشتند.

۱۲ بهمن سال ۵۷ یعنی روزی که امام خمینی(ره) به میهن بازگشت. نوعروس ۱۵ روزه بودم. گویا شیرینی و شادی زندگیمان با این خبر خوشایند دو برابر شده بود چراکه همسرم علاقه خاصی به امام(ره) داشت. به خوبی به یاد دارم زمانی که خبر آمدن امام را شنیدند بی پروا اشک شوق ریخته و سجده شکر بر می آورد.

آن روزها زندگی ما مشکلات بسیاری داشت. سن کم مسعود، وجود ۲ فرزند و اداره یک زندگی کار آسانی نبود اما او از پس تمام کارها بر می آمد.

* شروع زندگی از منزل ۵۰ متری اجاره ای

زندگیمان را از یک خانه ۵۰ متری در خیابان صمدزاده آغاز کردیم. البته ناگفته نماند در آن منزل مستاجر بودیم. پس از تولد وحید پسرم، مسعود تصمیم گرفت به خدمت مقدس سربازی برود. به دلیل تاهل و وجود ۲ فرزند محل خدمت او ارومیه شد که ۹ ماه در یکی از پادگان های اطراف ارومیه خدمت کرده و ۹ ماه بعدی به دلیل کشمکش هایی که در مرز سرو وجود داشت به آنجا منتقل شد. البته مسعود می توانست این انتقال را رد کند چون او پدر دو فرزند بود اما وقتی با من تماس گرفت آنقدر شوق و اشتیاق داشت که آن زمان دلیلش را نمی فهمیدم، بعدها متوجه شدم او مرز سرو را قدمی برای نزدیک شدن به شهادت دانسته است.

آن روزها حقوق سربازی اش ۱۵ هزار ریال بود و گذراندن ماهانه زندگی دو فرزند کار آسانی نبود. به همین دلیل زمانی که وی به مرخصی می آمد پس از دیدار من و فرزندانم به دنبال کار می رفت تا کمک حال زندگی مان شود. بیش از ۴ کلاس سواد نداشت اما درک دینی و علمی او بسیار بالا بود.

زندگی مان پر از عشق  و محبت می گذشت. روزها در فراق او انتظار می کشیدم. به تنهایی از پس کودکانم بر می آمدم به امید روزی که او سربازی اش را تمام کند روزهایم را یکی پس از دیگری می گذراندم. تا اینکه در بیست و هشتمین روز سومین فصل سال ۶۲ در مرز سرو منطقه ۱۴ شهید زمانی که بسیجی ۱۸ ماه خدمت بود به فیض شهادت نائل گشت.

چشمانش پر اشک می شود. گویا یادآوری روزهای شیرینِ بودن همسر و رنج هایی که بعد او متحمل شده دلش را به درد می آورد.

دختر شهید داداشیان که اکنون خود دارای دو فرزند است در میان کلام مادر می آید و ادامه سخنان وی را می دهد تا قدری مادر آرام شود.

* تنها دارایی ام از پدر یک عکس است

«من حتی چهره پدر را نیز به خاطر ندارم چراکه زمان شهادت وی کودکی بیش نبودم. تنها یادگاری من از پدرم عکسی است که از اون دارم اما بارها از بزرگان و فامیل از فضایل پدرم شنیده ام. اما آن چیزی که به خوبی لمس کرده ام نبود مهر پدری در زندگی مان بود من جسم و وجود پدر را هیچ گاه در زندگیمان حس نکردم. اما همیشه او را در کنار خود دانسته ام. او هیچ گاه مادر، من و برادرم را تنها نگذاشته و به این جمله که شهدا همیشه زنده اند ایمان دارم.

در تمام این ۳۶ سال مادرم سختی های بسیاری کشیده او برای من و وحید هم مادر بوده هم پدر.

بار ها شاهد گریه های از روی دلتنگی و خستگی مادرم بوده ام اما او همیشه با توکل به خدا در راستای سعادتمند و موفق شدن من و برادرم با تمام وجود کوشیده است او جوانی اش را برای ما گذاشته و اکنون که خود مادر هستم می دانم مادرم چه خون دلها که برای ما نخورده است.»

همسر شهید که اندکی آرام شده، لبخندی مملو از آرامش با سخنان دخترش بر لبانش نشسته. از او می پرسم چگونه از شهادت همسرتان مطلع شدید؟ اظهار می کند: من از شهادت او اطلاعی نداشتم و تنها کسانی که این موضوع را می دانستند خانواده برادر شوهرم بودند. زمانی که پیکر مطهر وی به ارومیه منتقل می شود همسرِ برادر شوهرم از من خواست تا به منزل آنان بروم. دقیقا از روز شهادت او دلشوره عجیبی داشتم گویا می دانستم اتفاقی می افتد اما به خود دلداری می دادم. زمانی که به منزل برادر همسرم رسیدم متوجه اعلامیه ها و پارچه های مشکلی شدم و با دقت به عکس های اعلامیه متوجه شدم مسعود به شهادت رسیده است و از آن روز من عروس ۳ ساله خانواده داداشیان همواره در تلاش بوده ام دغدغه های شهدا را عملی کنم.

اما بعد از شهادت همسرم من مانده ام و وحید ۱۱ ماهه و دختر ۲۲ ماهه ام که حتی مهر پدری را نیز آن گونه که باید احساس نکرده بودند اما مسعود به آرزویش رسیده بود و توفیق همسر شهید بودن نصیبم شده بود. از آن روز سعی داشتم دختر و پسرم را به نحوی احسن بزرگ کرده و تحویل جامعه و انقلاب دهم تا ادامه دهنده راه پدرشان باشند.

اما راه شهادت در خانواده داداشیان بعد از شهادت مسعود پایان نیافت بلکه بعد از او برادر کوچکترش بهرام داداشیان نیز ادامه دهنده راه وی شد و ۶ سال بعد از مسعود او نیز به درجه رفیع شهید رسید اما من و جاری ام بیش از ۳۶ سال همچون خواهری در کنار یک دیگر مانده ایم و فرزاندانمان را با خون دل بزرگ کردیم.

دو برادر یک خانواده از تمامی مادیات دنیوی گذشته و شهادت و اجر اخروی را برگزیدند تا امروز همگان در آرامش و صلح در سایه انقلاب اسلامی زندگی کنیم آنان شهدای راه انقلاب و ناموس هستند.

* عکس های همسرم در میان آتش سالم ماند

چند ماه پس از شهادت مسعود روزی لوازم شخصی و کیف یادگاری های من و همسرم در انباری منزلمان آتش گرفت. پس از خاموش شدن به سراغ آلبوم عکس هایمان رفتم تمام عکس ها سوخته و از بین رفته بود اما در هیج کدام از عکس ها صورت همسرم نسوخته بود گویا آن قسمت از عکس های وی اصلا در آتش نبوده است.

* مردم و افراد جامعه تنها نیمه پر لیوان را میبیند

این روزها بعد از ۳۹ سال از پیروزی انقلاب مردم در مورد خانواده شهدا فقط نیمه پر لیوان را می بینند هر بار که در مجامع عمومی حاضر می شوم و کسی از اینکه همسر شهید هستم اطلاع پیدا می کند با وقاحت از آسایش و آرامش مادی زندگی های خانواده شهدا سخن می گویند.

اما ما هیچ کدام از آرامش های مادی را نخواسته ایم بلکه همسرم و شهدای دیگر رفتند تا خود و ما را به آرامش معنوی و ابدی برسانند، کاش مردم بدانند هیچ پول و هزینه ای ارزش از دست دادن جان هایمان را ندارد مگر بخواهیم جانمان را در قبال شهادت بدهیم.

شهدا از جان خود گذشتند تا دین و شرافت زنده بماند آنان با سرخی خون خود در صدد زنده نگه داشتن سیاهی چادرها برآمدند اما این روزها گویا دیگر حجاب معنی نمی دهد. چرا جوانان به خون شهدا احترام نمی گذارند؟ این بی حجابی ها و ناهنجاری ها در جامعه ما مفهومی ندارد.

* عزتِ شهادت نصیب هرکسی نمی شود

خداوند شهدا را گلچین می کند و عزتِ شهادت نصیب هر کسی نم شود  هم سنگران مسعود بارها بمن گفته اند من و مسعود در چند سانتی یک دیگر بوده ایم اما شهادت نصیب وی شده و من حتی کمترین جراحت نیز برنداشتم بسیاری از دوستان وی نیز در  همان زمان انقلاب اسیر شده و به اسارت برده شدند.

*کلام آخر؟

هیچ گاه خیال  نکنیم جنگ پایان یافته بلکه امروز نیز راه شهادت ادامه دارد جوانان باید بدانند و تلاش کنند در مقابل توطئه های دشمنان بر علیه نظام جمهوری اسلامی ایستادگی کرده و نقشه های شوم آنان را خنثی کنند.

آنان هیچ گاه حفظ حجاب و ولایت مداری را فراموش نکنند چرا که اولین و آخرین دغدغه تمام شهدا حفظ و نگهداری حجاب و ولایت مداری و پیروی از رهبر انقلاب اسلامی بوده است.

به راستی که مقام شهدا را جز شاهدان اصلی کسی نمیتواند به زیبایی و عین حقیقت بیان کند وحقیقت آنها را چشمی جز دل نمی تواند درک کند و بر جان گیرد آن که مقام و جایگاه شهدا را خواند و پویایی را سرلوحه هستی خویش قرارداد، و آن که از شهید، جز لقب و نامی نمی داند، تنها دل را به سکونت در کوچه ای آرام که به نام شهیدی آذین شده، خوش می دارد، اما فریاد ممتد شهید در ثانیه ثانیه زمان جاری است؛ فریادی که ریشه در «هل من ناصر ینصرنی» سیدالشهدا دارد و امتداد، تا گسترده ترین میدان موعود.

انتهای پیام/

برچسب ها : برچسب ها: ,
لینک کوتاه : http://uromnews.ir/?p=277637

اخبار مرتبط

نظرات

آخرین اخبار