تاریخ : پنج شنبه, ۱ آبان , ۱۳۹۹
1
گفت و گو با دانش آموز دبیرستانی که هوای جبهه داشت؛

برای گرفتن رضایتنامه به پای آقاجانم افتادم

  • کد خبر : 362829
  • ۰۷ مهر ۱۳۹۹ - ۱۵:۴۸
برای گرفتن رضایتنامه به پای آقاجانم افتادم
پورحیدر گفت: فضای همدلی و معنوی مدرسه سمیه ما را به سمت جنگ هدایت کرد. از روبروی هلال احمر با شعار «این جبهه اسلام است، این شور دگر دارد، حقا که بر این محفل، الله نظر دارد» راهی شدیم. حال و هوای آن روز با الان، زمین تا آسمان متفاوت است.

به گزارش اروم نیوز، همزمان با چهلمین سالگرد گرامیداشت هفته دفاع مقدس شئون و جنبه های مختلف این دفاع جانانه مردان و زنان این مرز و بوم از خاطره ها گذر می کند.

وقتی در کنار این مردان و زنان می نشنیم و از گفته ها و نگفته های آن روز ها می نویسیم تاریخ شفاهی آن روز ها و حال و هوای آن ها برای نسلی که دفاع مقدس را حس نکرده اند روایت میکنیم.

شاید روایت گری مهمترین وظیفه رسانه ها در برهه کنونی تاریخ معاصر است تا خط تحریف که فعالانه به دنبال روایت خود از دفاع مقدس است شکست بخورد. در همین راستا گپ و گفتی با یکی از زنان فعال انقلابی ارومیه داشتیم. «راضیه پورحیدر» مدیر حوزه علمیه خواهران الزهرا(س) ارومیه از جمله این بانوان است.

وی که در دوران جنگ نوجوان دبیرستانی بود از فعالیت های گروه سیزده نفره  دختران دبیرستان سمیه ارومیه و از احوال آن روز های خود و حضور کوتاه ولی عمیق خود در مناطق جنگی و دیدار با شهید باکری در سال ۶۲ گفت.

آنچه در ادامه می آید شرح این گفت و گو است.

با توجه به چهل سالگی دفاع مقدس و لزوم بازخوانی نقش زنان از حال و هوای آن روز های خود بگویید ؟

همه زندگی مسلمان دفاع مقدس است و مادامی که ارزش و ضد ارزش است، جنگ هم است. تمام این ۴۰ سال برای ما دفاع مقدس است و شاید امروز و در عرصه نرم، سخت تر از جنگ سخت چراکه دشمن در این جنگ نامرئی است و به چشم دیده نمی شود درحالی که تمام تار و پود زندگی و باور و فکر را هدف قرار می دهد، شناسایی دشمن سخت تر است. الان خانواده ها به یکباره با حملات گسترده روبرو هستند.

در ایام دفاع مقدس بانوان آذربایجان غربی حضور رو در رو مثل جنوب نداشتند اما مهم ترین کار را در پشت جبهه به صورت فعالانه انجام می دادند.

برای مثال ما در دوران دبیرستان سیب ها را از باغات دوستان جمع آوری می کردیم و را با کمک «شاماما خالا» مربا می پختیم و به جبهه ها ارسال می کردیم. مربا، انواع وسایل و ملزومات را تهیه می کردیم.

من خودم ۳ دوره آموزش نظامی دیده بودم، مرحوم حجت الاسلام و المسلمین حسنی به ما گذراندن این آموزش ها را تاکید می کردند. آموزش های مختلف «ش.م.ر» و امدادگری دیده بودیم تا برای نبرد آماده شویم.

تاثیر فضا باعث شده بود تا خداوند قدرتی بدهد و دنبال آن امور برویم، خود آن فضا حس ایثار را می دهد.

در حوالی غروب یکی از روزها از طریق هلال احمر برای رفتن به جبهه ثبت نام کردم اما مشکلی در دریافت رضایت نامه پدر داشتم. گرفتن رضایت نامه برای من بسیار سخت بود. یکبار در عمرم پای آقاجانم افتادم و آن همان روز بود چراکه من دانش آموز مدرسه بودم و این برای خانواده سخت بود.

از مدرسه نیز بگویید.

حال و هوای مدرسه عجیب بود، دبیرستان سمیه فضای خیلی معنوی بود و مدیر مدرسه کارهای فرهنگی و امر به معروف را در فضای بانشاط به ما یاد داده بود. گروهک ها و منافقین فعال بودند اما برای کنترل محیط و مبارزه با ضدانقلاب به سپاه کمک می کردیم.

فضای همدلی و معنوی مدرسه ما را به سمت جنگ هدایت کرد. از خیابان کاشانی و روبروی هلال احمر با شعار «این جبهه اسلام است،این شور دگر دارد، حقا که بر این محفل، الله نظر دارد» و با سینه زنی راهی شدیم. حال و هوای آن روز با الان زمین تا آسمان متفاوت است.

قبل از اعزام با یکی از دختران همسایه وصیت نامه نوشتم و به او دادم و حتی خانواده هم از وصیت نامه من مطلع نبود. با عشق و شور وصف ناپذیر شرکت می کردیم. ترس برای ما معنا نداشت؛ اصلا در فضای ترسیدن نبودیم.

حضور در دزفول زمان کوتاهی بود اما گویا طولانی نیز بوده است؟

بله، آن برهه از زمان با تمام عمر من برابری می کند. یک و نیم ماه بود اما آن ایام لذتی عجیب داشت. بحث معنویت بود. امام جبهه را دانشگاه انسان سازی توصیف کرده بود.

پسر خاله من «شهید وطنی» از شهدای گمنام بود. در حالی که ۵ پسر بودند به مادرش گفته بود ۵ فرزند یک خمس دارد و من باید بروم و این به معنای حاکمیت فضای معنوی است و نمی گذارد انسان بترسد.

منتخب ها رفتند و تعلقی نداشتند. انداختن خود روی مین و سیم خاردار برای ساخت معبر اتفاق عجیبی بود.

خانم امینی می گفت: شهید مهدی امینی هر سال ماه رمضان می رفت قم تا خودسازی کند و چشمش پاک بماند. یک سال مادرش اصرار می کند تا در ارومیه بماند. در یکی از روزها که نگاهش به نامحرم می افتد با عصبانیت بر می گردد خانه و می گوید چرا نگذاشتید من بروم!

به نظر شما تربیت این شهدا چگونه اتفاق افتاده بود که چنین معنویتی حاکم بود؟

تربیت شهدا از بستر مادر و خانواده است. کودک و جوانی که با مسیر مسجد و منبر آشنا شود دیگر در مسیر انحراف نمی افتد. در اوایل انقلاب مساجد جوانان را تربیت کرده اند، جوان باید در مسجد رشد پیدا کند، دعای ندبه یا کمیل نبود ولی جلسات قرآن مستمر بود.

پدر و مادر در منزل اهل عمل بودند و فرزند دچار دوگانگی رفتار نمی شد و تربیت واحد می دیدند.

از روزهای حضور در پشتیبانی جنگ و حضور در مناطق بگویید؟

ما کار زیادی در خانه انجام نمی دادیم و شرکت در کلاس های رزمی و … اجازه کار در خانه را نمی داد ولی در پشتیبانی جبهه ها هر روز حداقل ۱۵ پتو خونی می شستیم.

در شبی که همراه با خانم های نهضت در باشگاه سد دز استراحت می کردیم، تا صبح ۷ بار زلزله آمد، اردیبهشت و خرداد بود و هوا گرم بود. در آن جا قرائت ادعیه، نماز شب و مشاوره دینی و … داشتیم. شرایط عجیبی بود و هرکس در محیط قرار می گرفت همراه می شد.

وقتی جایی بمباران می شد برای دلجویی می رفتیم. جمعه ها برای نماز جمعه به دزفول می رفتیم. به اکثر شهرهای جنوب رفتیم.

یک روز آمدند برای چادر مشکی ثبت نام کنند. برای ما این اتفاق خیلی سخت بود چون احساس می کردیم با یک چادر می خواهند کارمان را جواب بدهند و این احساس توهین برای ما داشت. این اقدام دور از ذهن بود؛ چون ما هیچ توقعی نداشتیم. ما برای کارمان جبران معنوی می خواستیم و از مسئولان خواستیم که امکان دیدار با امام خمینی(ره) را فراهم کنند. آن ها تلاش کردند و نشد. ولی ما گفتیم خود آقا مهدی تشریف بیاوردند.

پس این موجب دیدار شما با شهید باکری شد؟

بله، آقا مهدی از لشکر به محل استقرار ما آمد و با همان تواضعی که در عکس هایش دیده می شود، یک لنگه پا با لباس نظامی و سر به پایین ایستاده بود. ما هم شعار می دادیم «تا امام رو نبینیم به ارومیه نمیریم!»

آنقدر درخواست کردیم بالاخره موفق شدیم. ابتدا به مشهد رفتیم و بعد آمدیم تهران و بعد از مدت زیادی انتظار که همزمان با ابتدای رمضان هم بود با امام(ره) دیدار کوتاهی کردیم. همه ذوق زده بودند و از اینکه امام را دیده بودند احساس شوق می کردند. من هنوز نگاه نافذ امام را حس می کنم.

چرا نتوانسیتم آن فضا را حفظ کنیم، منتقل کنیم یا حتی روایتگری خوبی کنیم؟

ما افق دید محدودی داریم و در مدبر بودن ضعیف بودیم و فقط مسائل نزدیک را دیدیم و مسائل دور مغفول ماند. بر خلاف دشمن که برنامه ریزی بلندمدت دارد ولی ما این کار را انجام نداده ایم.

مگر ما این حد برهنگی و لباس نامناسب و … را داشتیم، دشمن با اسلام شناسان امریکایی علیه ما طرح ریختند. باورهای غلط را در کنار صحبت های به ظاهر درست به ما خصوصا در شبکه های ماهواره ای و مجازی تحویل دادند.

مشکلات اقتصادی، خرابی های جنگ و … مسئولان را مشغول کرد، برنامه ریزان اقتصادی باید فکر می کردند و طرح می ریختند. همچنین برنامه ریزان فکری و فرهنگی کم کاری کردند و رقابت را برای رسیدن به قدرت و جناح بازی صرف کردند.

ما ترفندهای دشمنان را رصد نکردیم و این ها ایجاد مشکل کرد. ما هرچند رویش داریم ولی ریزش ها را نیز داریم که می توانست اتفاق نیافتد و بهتر باشد.

جوانان فراموش شدند، با زبان جوانان با آن ها صحبت نکردیم. خودمان را به روز نکردیم، منبرها به روز نشد و حرف های تکراری زده شد. این ها قابل حل و ساماندهی شدن است و می تواند حل شود.

با جوانان همراهی نشد، برنامه و خوراک داده نشد. تربیت های اخلاقی زمان انقلاب جوان ها را تربیت کرد که انقلاب را نگه داشتند. برای مثال در دوران جهاد سازندگی که برای کار در مزارع و برداشت گندم و نخود می رفتیم تربیت های اخلاق خودش را نشان می داد.

شهید مدنی را نکوهش می کردند که چرا با جوانان هستی، می گفت: آغوش های باز شده برای جوانان زیاد است، اگر ما جوانان را تحویل نگیریم دیگران این کار می کنند.

انتهای پیام/

لینک کوتاه : http://uromnews.ir/?p=362829

ثبت دیدگاه