تاریخ : جمعه, ۹ آبان , ۱۳۹۹
1

نجوای ملتمسانه کودکان خیابانی/ حسرت زندگی بی‌دغدغه در دل کودکان کار

  • کد خبر : 273374
  • ۰۱ آذر ۱۳۹۶ - ۱۰:۳۲
نجوای ملتمسانه کودکان خیابانی/ حسرت زندگی بی‌دغدغه در دل کودکان کار

این روزها بیشترین چیزی که در جامعه متوجه چشمان بصیر همگان می شود نجواها و چهره های خسته کودکان کار است.

به گزارش اروم نیوز، این روزها خوب که نگاه کنیم در لابه لای حرکت بی تفاوت مردم شهر کودکانی را می بینیم که با  فقر و نداری در حین جثه کوچک و تحمل درد و بیماری، مردان بزرگی هستند که گاهاً یک تنه بار مسئولیت یک خانه را بردوش می کشند.

مسئولیتی که خیلی وقت ها شانه های کوچکشان تحمل سنگینی آن را ندارد و زیر فشار آن کمر خم میکنند، نان آورانی که بدلیل وضعیت بد اقتصادی خانواده هایشان کودکینکرده اند و از ابتدا راه و روش مردانگی آموخته اند.

در بعضی موارد این کودکان دختر بچه هایی هستن که مردانه برای فراهم کردن خرج خود و خانواده خود تلاش می کنند، دخترانی که بسیاری از سختی ها و مشکلاتی که صرفا به دلیل جنسیت شان برایشان به وجود می آید را به جان می خرند تا کمی دستگیر مشکلات خانواده باشند،دخترانی که رویاهای شیرین کودکانه و عروسک هایشان را فقط در خواب های شبانه می بینند، پروانه هایی شکسته بالی که به دنبال کمی آرامش تمام کوچه پس کوچه های شهر را گشته و به دیوار بلند اندوه تکیه زده اند.

یک واقعیت تلخی که در جامعه ما وجود دارد و تا به امروز کمتر به آن پرداخته شده است، معضل «کودکان خیابانی» است. کودکانی که کمتر به آنها توجه می شود و آنها آینه ای برای افراد دیگر جامعه هستند تا فقر را به نمایش بگذارنند، این کودکان بـا تـمام خـوبـی هـا و بـدی هـا، بالاخره روزها زندگی را یکی پس از دیگری سپری می کند و در این میان ما انسانها هستیم که گاهی اوقات حسرت نداشتن برخی از تجملات و مادیات را به دل می کشیم و گاهی هم از داشته هایمان سیر و دل زده می شویم اما در این بین هستند افرادی که چشم به ما دوخته اند و با زبان بی زبانی می خواهند به ما بفهمانند، که قدر داشته های خود علی الخصوص سلامتی را بدانیم.

در جای جای شهر که قدم بزنی از بالاترین قسمت شهر آغاز به حرکت کنی تا پایین ترین نقاط شهر تمام این کودکان را به چشم بصیر خواهی دید که برای فروختن دعا،آدامس و حتی واکس زدن کفش های نوتان به سمتتان می آیند.

سعیدفریور مدیر کل بهزیستی آذربایجان غربی در یک گفت و گو با خبرنگار اروم نیوز، تعداد کودکان کار پذیرش شده در مراکز ساماندهی کودکان کار و خیابانی استان را ۱۶۳ نفر در شش ماهه نخست سال جاری اعلام کرد

* تحصیل، حسرتی بر دل کودکان کار

«علی» کودک ۷ ساله ارومیه ای یکی از صدها کودک کاری است که هرروز از ساعت ۹ صبح به دلیل فقر و نداری، واکس به دست راهی محله های مختلف شهر می شود تا شاید بتواند آلودگی از کفش های مردم زدوده و تکه نانی برای شب خانواده اش به خانه ببرد.

دستان کوچک و زخمی او گویای زندگی پر از مشقت اوست، این کودک  علاوه بر تحمل درد و رنج بیماری بجای اینکه مانند دیگر هم سن و سالانش در پی درس و مدرسه یا بازی های کودکانه باشد سال ها نان آور خانه است و پابه پای پدر و مادرش برای فراهم کردن خرجی خانه تلاش می کند.

«علی» با خبرنگار اروم نیوز به گفتگو می نشیند وقتی از او در خصوص خانواده اش می پرسیم او می گوید:«۲ برادر و یک خواهر دارم. خواهر از من کوچک تر و یکی از برادرانم بزگتر از من است و ۱۲ سال دارد و برادر کوچکترم ۶ سال دارد و هرروز همراه من آمده و آدامس می فروشد.»

ابن کودک در خصوص مدرسه و تحصیلش اینگونه می گوید:« پدرم توانایی دادن مخارج تحصیل هر سه مان را ندارد باید در مخارج خانه و تحصیل برادرم کمک کنیم و برای اینکه بتوانیم به مدرسه برویم باید تلاش کرده و بتوانیم علاه بر مخارج پولی پس انداز کنیم.»

کودک کار

«رضا» برادر کوچکتر «علی» است او ۶ سال دارد و بسته ای آدامس در دستانش است و اینگونه مابین سخنان برادرش می گوید:« هرروز صبح زود با برادرم به این مکان یا محل های دیگر در شهر می رویم و مشغول کارمان می شویم.

هر آدامس را ۵۰۰ تومان می فروشم. چیز زیادی نیست، روزانه از صبح تا شب مبلغی ناچیز هم خروجی کارم نمی شود.»

از «علی» می پرسم «ناهار خورده ای؟» علی می گوید:« توانایی ما فقط برای خوردن یکی مان می رسد آن هم کیک یا بیسکوییتی من امروز ناهار نخورده ام اما رضا برای ناهارش چیزی خورده است.»

علی و رضا تنها کودکان کار این شهر نیستند که چشم امیدشان به کفشهای آلوده مردم شهر یا خریدن آدامسی از آنان باشد.

* شاکر بودن با وجود داشتن زندگی سراسر درد و سختی

احمد یکی دیگر از کودکان کار استان است، مادری بیمار در خانه دارد که و۳سال است که بعد از فوت پدر برای شفای بیماری او و خرج زندگی دو خواهرش تلاش می کند هرروز کیسه ای از دستمال هایش را به دوش گرفته و بر سر چهارراه ها منتظر سبز و قرمز  شدن چراغ راهنماست.

بعد پدر او تمام دلخوشی های زندگی و آرزو های کودکانه اش را برباد رفته می بیند و لابلای مشغله های روزانه ،حسرت تحصیل به دلش مانده است.

ماشین های مختلف بی تفاوت از کنار او می گذرند و اعتنای به نگاه های ملتمسانه او ندارند نمی دانند احمد با فروش این دستمال ها کمی شادی برای مادر مریض خود و دو خواهرش می برد.

خوب که به صورتش نگاه میکنم متوجه سرخی  اش می شوم نمیدانم این سرخی از شرم است یا سرمای هوا یا جای سرخ سیلی زمانه است که برروی صورت او باقی مانده است.

احمد از سختی هایشان بعد مرگ پدر می گوید، پدری که بعد رفتنش او بار سنگین این مسئولیت را به دوش کشیده و قید تحصیل را زده تا بتواند حامی مادر و دو خواهرش باشد، با بغض و چشمان نمناک می گوید: کاش من جای پدرم می مردم تا شاهد رنج و عذاب خانواده ام نباشم.

احمدما قصه و داستان نیست کودکی ۱۰ساله که برای نجات خانواده با تمام سختی ها و مشکلات مبارزه می کند و در این بین آنچه فنا می شود لحظات شیرین کودکی و آرزوهای اوست.

از  زینب خواهرک ۶ ساله اش سخن می گوید. آه حسرت را میتوان از جملاتش شنید: «زینب خواهرم چند روزی است مریض است، باید بتوانم هزینه دکترش را تامین کرده و اورا به پزشک ببرم تا از درد تب و هزیان گویی خلاص شود.»

آرام به گوشه ای خیره می شود شاید در دلش به نگاه های مادر و دستان خواهر کوچکش و زینبی که در بتسر بیماری است می اندیشد.

کودک کار

امروز جامعه آیینه ای بر دست گرفته است آینه ای از فقر و بدبختی مردم در تمامی معابر شهری از میدان ولایت فقیه تاپارک های نقاط مختلف شهر می توان به وضوح  دیدو موجی از التماس های کودکانه مواجه شد که سعی در فروش فال ،آدامس یا قوطی کبریت یا دستمالی کاغذی فانتزی دارند.

صدا و نجوای «خانم/آقا میشه یه فال بخری؟» را بارها در معابر مختلف می شنویم و شاید با بی اعتنایی به چشمان ملتسم آنها از آنجا رد می شویم.

ولی متاسفانه صدای کودکان این سرزمین محروم به هیچ جا نمی رسد چه خوب است که به خاطر داشته باشیم همه ما ایرانی هستیم و نسبت به این قشر از جامعه که قربانیان بی فردا جامعه ما هستند.

انتهای پیام/

لینک کوتاه : http://uromnews.ir/?p=273374

ثبت دیدگاه

دیدگاهها بسته است.